|
هستی
|
که با هر نفس گامی به تو نزدیک میشوم
gggggggggggggggggggggggg
ناگهان تنها ماندم
او رفت و من پس از آنکه از دستش دادم فهمیدم که او را داشته ام...
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم
وقتی او تمام کرد من شروع کردم
بی تو من با بهار میمیرم
رررررررررررررررررررررررررررر
in a cold day when i look for a place to hide
i cant find any place warmer than your heart
so please dont keep me waiting
its too cold outside
"farokh"
qqqqqqqqqqqqqqqqqqqqqqqq
some people have nice eyes
some people nice smile
and some of them nice face
but you have all of them with a nice heart
i miss you my brother
soon come back
"farokh"
]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]
listen and silent are two words with same alphabets
and are very important for friendship
because only a true friend can listen to you when you are silent
"bita"
aaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaa
نه به خاطر اینکه خداست
به خاطر اینکه دستت را بگیره "داداش فرخ"
شششششششششششششششششششششششششششش
یکی محبت میکنه .یکی ناز میکنه
اونیکه ناز میکنه همیشه محبت میبینه
ولی اونیکه محبت میکنه همیشه تنهای تنها میمونه
مثل من و مثل تو "آبجی بیتا"
گگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ
دوست دارم
از طرف اونیکه تنهاست تنها اومده تنها میره تنهاش میذارن
تنها نمیذاره تنها یک آرزو داره
اونم اینه که تنهاش نذاری "آبجی بیتا"
گگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ
دنیا را بد ساختند
کسی را که دوست داری دوستت ندارد
کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نداری
اما کسی که تو دوستش داری و او هم دوستت دارد
به رسم و آیین زندگانی به هم نمیرسند
و این رنج است
زندگی یعنی این
"دکتر عتی شریعتی"
رنگ گلوله سبز میشود


وقتی عکستو می بینم ، خاطراتت زنده میشه
یادته می گفتی دنیا ، پره از گرگ درنده
تا زمانی که تو بودی ، دنیا رنگ بچگی داشت
حالا تو رفتی و موندم تو این آشفته بازار
قاب عکست مثه آینه روبه رومه هر جا باشم
تمام هستی ام نیلوفری بود تو هستی مرا چیدی و رفتی
کنار انتظارت تا سحرگاه شبی هم پای پیچکهانشستم
تو از راه آمدی با ناز و آن وقت تمنای مرا دیدی و رفتی
شبی از عشق تو با پونه گفتم دل او هم برای قصه ام سوخت
غم انگیز است ،تو شیدایی ام را به چشم خویش،فهمیدی و رفتی
چه باید کرد این هم سرنوشتی ست ولی دل را به چشمت هدیه کردم
سر راهت که می رفتی تو آن را به یک پروانه بخشیدی و رفتی
صدایت کردم از ژرفای یک یاس به لحن آبی و نمناک باران
نمی دانم،شنیدی بر نگشتی و یا این بار نشنیدی و رفتی
نسیم از جاده های دور آمد نگاهش کردم و چیزی به من گفت
تو هم در انتظار یک بهانه از این رفتار رنجیدی و رفتی
عجب دریای غمناکی ست این عشق ببین با سرنوشت من چه ها کرد
تو هم این رنجش خاکستری را میان یاد پیچیدی و رفتی
تمام غصه هایم مثل باران فضای خاطرم را شستشو داد
و تو به احترام این تلاطم فقط یک لحظه باریدی و رفتی
دلم پرسید از پروانه یک شب چرا عاشق شدن درد عجیبی ست؟؟
و یادم هست تو ،یک بار این را ز یک دیوانه پرسیدی و رفتی
تو را به جان گل سوگند دادم فقط یک شب نیازم را ببینی
ولی در پاسخ این خواهش من تو مثل غنچه خندیدی و رفتی
دلم گلدان شب بوهای رویاست پر است از اطلسی های نگاهت
تو مثل یک گل سرخ وفادار کنار خانه روییدی و رفتی
تمام بغض هایم مثل یک رنج شکست و قصه ام در کوچه پیچید
و لی تو از صدای این شکستن به جای غصه، ترسیدی و رفتی
غروب کوچه های بی قراری حضور روشنی را از تو می خواست
تو یک آن آمدی این روشنی را به روی کوچه پاشیدی و رفتی
کنار من نشستی تا سپیده ولی چشمان تو جای دگر بود
و من می دانم آن شب تا سحر گاه نگارت را پرستیدی و رفتی
نمی دانم چه می گویند گل ها خدا می داند و نیلوفر و عشق
به من گفتند گل ها تا همیشه تو از این شهر کوچیدی و رفتی
جنون در امتداد کوچه ی عشق مرا تا آسمان ها با خودش برد
و تو در آخرین بن بست این راه مرا دیوانه نامیدی و رفتی
شبی گفتی نداری دوست، من را نمی دانی که من آن شب چه کردم
خوشا به حال آن چشمی که آن را به زیبایی پسندیدی و رفتی
هوای آسمان دیده ابری ست پر از تنهایی غمناک هجرت
تو تا بیراهه های بی قراری دل من را کشانیدی و رفتی
کنار دیدگانت چشمه ای بود و من در پای چشمه تشنه ماندم
تو بی آنکه بپرسی این عطش چیست ز آب چشمه نوشیدی و رفتی
پریشان کردی و شیدا نمودی تمام جاده های شعر من را
رها کردی،شکستی،خرد گشتم تو پایان مرا دیدی و رفتی
بدون انکه خاک انداز خراب شود
جواب در ادامه مطلب


می سوزم و از سوختنم نیست گریزی یک دم تو گذر کن که سر از خاک بر آرم
نیلوفری تنها نشسته و دل خوش بلمی است که از انجا بگذرد ...
شب در سکوتی سرد ،
در تب انتظار میسوزد !
صبح دم با نوازش خورشید ، نیلوفر جانی دوباره میگیرد ...
صدایی در مرداب طنین انداز میشود ....
آسمان غمگین ابرهای پر غرور است و مهتاب پشت ابرهای تیره پنهان شده و لحظه
باریدن فرا رسیده است ..
در شب بارانی ،
نیلوفر مضطرب است ...
نکند قاصدک نیاید و خبر از امدن بلم نیاورد !!!
شب است ...
نیلوفر نگران فردا !!
اگر باران ببارد ، نیلوفر خواهد گریست و در اشکهایش غرق خواهد شد ...
ای بلم ران !
نیلوفر را بیاد بیاور که بعد از بوسه ای خواهد مرد

افسوس که فرشته مرگ نیز مرا به سخریه گرفته ..
تا در سوختن این جدایی تلخ ،
بودم!
یکی داشت و یکی نداشت.اونی که داشت تو بودی و اونی که تو رو
نداشت من بودم!
یکی خواست و یکی نخواست.اونی که خواست تو بو دی
و اونی که بی تو بودن رو نخواست من بودم!
یکی آورد و یکی نیاورد.اونیکه آورد تو بودی و اونی که جز تو به هیچ کس ایمان نیاورد من بودم!
یکی برد و یکی باخت.اونی که برد تو بو دی و اونی که دل به تو باخت من بودم!
یکی گفت و یکی نگفت.اونی که گفت تو بودی و اونی که دوستت دارم رو
به هیچکی جز تو نگفت من بودم!
یکی موند و یکی نموند.اونی که موند تو بودی و اونی که بدون تو نموند من بودم!!!!!
شکست دیگران را معلم خود را می کنم. زیرا بازندگی در زندگی من نیست!
می دانم که خورشید روز را می سازد...روزگارش را من!
مشکلات زندگی را همچون شمشیری تیز برنده ام!
صداقتی را نمی شکنم تا ضیافتی متولد شود!
هرگز از روی پل حسادت عبور نمی کنم... زیرا شکستنی ست!
از نسخه پیچی اندیشه های کهنه دوری می کنم!
می دانم که اساس زندگی بر دو پایه است..عقل و عمل
دیگران را دوست دارم اما نه به آن سادگی که فقط بر زبان بیاورم!!!!!
در همین لحظه ابر مهربون به خاطر گل سرخ شروع به باریدن کرد . اما قبل از اینکه قطره ای
آب نصیب گل تشنه بشه ، پسرگل زیبارو از شاخه جدا کرد و برای همیشه
به زندگی اون پایان داد ...


دهم ..
هردم که به خود فرو می روم ، هرگاه که خاطراتم را ورق می زنم ،
این سیلابی از اشک است که به من می گوید منتظر نباش ..
دیگر مرداب زندگیت نیلو فری ندارد و نیلوفر تو با خدا همبازی شده ..

اگر روزي بشر گردي ، ز حال ما خبر گردي ،
پشيمان مي شوي از قصه خلقت .
از اين بودن ، از اين بدعت .
خداوندا ...
نمي داني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا ، چه دشوار است .
چه زجري مي کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است...


افلاطون ميگه:
اگه با دلت چيزي يا کسي رو دوست داري زياد جدي نگيرش،
چون ارزشي نداره،
چون کار دل دوست داشتنه،
مثل کار چشم که ديدنه،
اما اگه يه روز با عقلت کسي رو دوست داشتي ،
اگه عقلت عاشق شد،
بدون که داري چيزي رو تجربه مي کني که اسمش عشق
واقعيه !!!!

نیلوفر من عاشق مرغ عشق بود
نیلوفر جان این مرغ عشق را تقدیم به تو میکنم
انقدر منتظر میشه تا تو گل را از منقارش برداری
برمن گذشت آنچه بر زیرین سنگ آسیاب
میگذرد
و چه سربلندم که این دشواری را با مردی و
مردانگی تحمل میکنم
به هیچ و پوچ دل بستن همانقدر عبث است
که غریقی
در پهنه اقیانوس مواجی به خسی و خاشاکی
چنگ زند....."از طرف پدرم"
نمیدانم پس از مرگم که آید بر
مزار من نشیندبه سوگ من
سیه چشمی سیه بر تن کند یا نه
ولی سوگند ...
به جان دلبرت سوگند
مرا هم یاد کن آن شب ....
که من در زیر خاک سرد
تنهای تنها
بیا تا قدر یکدیگر بدانیم
که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم
غرضها تیره دارد دوستی را
غرضها را چرا از دل نرانیم
گهی خوش دل شوی از من که میرم
چرا مرده پرست و خصم جانیم
چو بعد مرگ خواهی آشتی کرد
همه عمر از غمت در امتحانیم
کنون پندار مردم آشتی کن
که در تسلیم ما چون مردگانیم
به صبح راستین سوگند
که آرش جان خود در تیر خواهد کرد
دلم از مرگ بیزار است
ولی آن دم که صبح زندگی تار است
بین نیک و بد هنگام پیکار است
فرو رفتن به کام مرگ شیرین است
همان شایسته آزادی این است